آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

87.لالایی مورد علاقه

لای لای لای لای عروسم ای عروس ملوسم بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. وقت خوابت رسیده خورشید خانم خوابیده بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. ساکت بچه‌ها جونم نازی رو می‌خوابونم بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. نازی جونم خوابیده مهتاب به روش تابیده بخواب بخواب نازی جون چشم سیاتُ قربون. این شعر رو خانم هنگامه یاشار خونده ... برات ریختم رو یو اس بی تو ماشین با این راحت میخوابی:) وقتی کلافه هم هستی کلا این آهنگها رو گوش میدی آروم میشی و دوستشون داری:) ...
25 فروردين 1392

86.بالاخره بابا!

امروز بالاخره گفتی بابا! بعد بابات از در اومد من خواستم ذوقمرگش کنم ... گفتم آمیتیس بگو بابا! شما برای اینکه حال منو بگیری فوری گفتی : عمه! عمه! دوبار هم گفتی که حالمو بیشتر گرفته باشی:* میخواستم بخوابونمت خیلی با التماس بابات رو نگاه میکردی میگفتی بابا! بابا! بعد هیچی دیگه رفتی بغل بابات و نخوابیدی:) اینم از دلبری دخترک:* از صبح که پامیشی یه کله حرف میزنی تا زمان خواب:* قربونت برم من:* ادد دودو اگهههههه خلاصه که به حرف بیفتی احتمالا باید برم چوب پنبه بخرم بکنم تو گوشم از دست تو:* الانم بهت میگم بگو بابا! پستونکت رو انداختی از دهنت بیرون و میگی عمه! خوب بچه چرا با احساسات ما انقدر بازی میکنی؟؟؟ آهان از پستونکت گفتم یا نه؟ یادم نیست! ...
24 فروردين 1392

85.یادش بخیر!

قبل از اومدن دخترک من خیلی فیلم و سریال میگرفتم و عاشق این دی وی دی هام بودم و به هیچکس نمیدادمشون مبادا روش خط بیفته:) و حالا آشنا بشین با دندونی دخترک  راستی یه کار ترسناک هم میکنی جدیدا ... البته همه ی کارات تقریبا ترسناک و بی کله س ولی این یکی دیگه سکته میده آدمو ... میری بالای پله ی آشپزخونه و همین که رفتی بالا برمیگردی که بشینی ... نشستنت هم که بسیارررررررررررررررر بامزه س ... اول جات رو درست میکنی بعد به باسن مبارک یه چرخش 180 میدی و یه جایی میشینی! جالا ممکنه لپتاپ باشه ... بالشت باشه ... یا مثل همین کار وحشتنامت وسط زمین و هوا :( مامانبزرگه میگه نگران نباش هر بچه ای یه فرشته ی نگهبان داره ... من میترسم فرشته هه ب...
24 فروردين 1392

84.دخترک و توپ بازی!

اینم از توپ بازی دختر ما! توپش کامل باد نشده ... پارچه ی روش رو میگیره و این توپ گنده بک رو دنبال خودش از اینور به اونور میکشه:) اینم بیسکوییت مورد علاقه ی دخترم:* عکسش رو گذاشتم شاید بدرد کسی هم بخوره:) اینم خریدای قبلی دخترک که عکسشو نذاشته بودم ... کرم ضدآفتاب و کرم مرطوب کننده و عطر دخترم:* فکر کن دخترم عطر داره:*** یه روزی کسی میگفت برای بچه م عطر خریدم مسخره ش میکردم شاید تو دلم حتی:دی ولی انقدر بامزه سسسسسسسس ... بوش مث بوی لوسیون و شامپوی دیسنی ه ... وقتایی که یهویی میخوایم جایی بریم و میخوام بوی خوب بده:دی یه پاف میزنم رو لباس یا گردنش ... خودم که کیف میکنم:* پ.ن : بابا که میزنه پشتت برای بادگلو قبلا ها تو هم میزدی...
23 فروردين 1392

83.دختر مهربون:*

امروز دلم گرفته بود ... آخه تولد سیمائه و همه رفتن خونه ی دایی افشین ... بعد این همسایه بالایی بعد از 2 ماه خانومش قدم رنجه کرده اومده! آقاهه هم اصلا سر کار نمیره و همش اینور اونورن ... من هرچی به مرتضی میگم حتی زودتر بیا میگه کار دارم! بعد نمیدونم این چرا کار نداره؟! خلاصه که دلم گرفته بود دیگه ... زنگ زدم به بابا گفت دارن میرن خونه ی افشین اینا منم نشستم به گریه کردن ... بعد مثلا برای اینکه آمیتیس متوجه نشه! رفتم تو دستشویی:دی  وقتی اومدم بیرون دیدم مثل آدم بزرگای نگران وایساده پشت در نگاهم میکنه:* بعد خندیدم بهش و یه کم خیالش راحت شد رفت اونور ... بعد خیلی بانمک با روروئکش میومد از جلوم رد میشد یه ذره میرفت پاهاشو میگرفت بالا که سر ب...
23 فروردين 1392

82.اولین ایستادن

امروز برای اولین بار دستت رو گرفتی به لبه ی میز و وایسادی:*   تازه براى اولين بار يه باى باى نصفه نيمه با دايى كردى ... يه چيزى تو مايه هاى شيشه پاك كردن:دى الان هم رسما بدبخت شدم:دی دیگه از پله ی آشپزخونه رفتی بالا:)) ...
20 فروردين 1392

81.پیاده روی با مامان

امروز با هم رفتیم کالسکه نوردی! این بار کالسکه رو آوردم گفتم حوصله مون سر میره بریم فامنین گردی:) البته حسی که من تو این گردش دارم دقیقا حسیه که یه خارجی تو تهران گردی داره! نه از اون نظر باکلاسی و این حرفا:)) از این نظر که همه یه جوری نگاه میکنن آدمو انگار از فصا اومده! جالبه من هیچوقت ظاهر کسی برام جالب به نظر نیومده ولی خداییش خانوما اینجا خیلی بامزه ن ... پشت فرمون با چادر رو میگیرن! جالبه برام و اصولا اونا هم همینقدر من براشون جالب و عجیبم:دی من حتی این حس رو وقتی تو قم راه میرم هم نداشتم! اون روز که آمیتیس بغلم بود و پیاده روی میکردم اصولا اگه تو تهران بود لااقل یه نفر قربون صدقه ای چیزی میگفت به آمیتیس یا اصلا هیچی هم نمیگفت یه لبخندی...
19 فروردين 1392

80. تازه ها!

وقتی بهت میگم به چیزی دست نزن ... تو کلمه ی دست رو که میشنوی کاری رو که میکنی بیخیال میشی و شروع میکنی به دس دسی کردن:* قربون عقلت برم من:* چهار دست و پات تکمیل شده مامانی:* دیگه به اونم رضایت نمیدی و احساس میکنی باید از جات بلند شی:* خلاصه که به هرچیزی دستت رو میگیری و بلند میشی ... خیلی کارات خطرناک شده:( منم همششششششش دلواپستم:( خدایا مواظب گلم باش:* یکی از ترسناکترین کارهات بازی با سیم هستش همچنان:( خوب چیکار کنیم اینجا جایی نیست که سیمها رو جمع کنیم! یعنی در کل همین سیمها فقط تو خونه س:دی همه چی از نظرم الان خطرناکه:( کمککککککککککککککککککک! چقدر این مرحله تون سخته:) از خواب که پامیشی یهویی یه چرخ میزنی عین این آکروبات بازا:دی میشی...
19 فروردين 1392

79. عیدی ها و خریدهای آمیتیس

اینم عیدی های دخترک:*  این میمون زشت از طرف خاله زری خاله ی باباس  این ببعی خوشگل بدعکس:دی از ظرف مامانبزرگه س:) این تلفن رو هم دایی اشکان برات از گرگان خرید:) این توگردنی رو هم دیروز من و بابایی با عیدی هات خریدیم:) اینا رو از گرگان برات گرفتم دخترک:) از بس با اسباب بازیهای سپهر و سورنا بازی کردی برات اسباب بازی پسرونه گرفتیم:) اینم از شهرکتاب الماس این آینه و شونه رو هم از شوش گرفتم:دی ...
19 فروردين 1392